ساعت چاهار صبح می آیند که مرا ببرند. مرداب. ماهیگیری. همه مستند.
من دور تا دور خودم مردابی می بینم. و خود را چونان ماهی کوچکی بر قلاب یک ماهیگیر مست پست.
تا انزلی می روم. اول خیابان غازیان نگه می دارند که چیزی بخرند. من پیاده میشوم و به سمت خانه بر می گردم.
حس می کنم تنها هستم. یادم هست که تنها هستم. دوستی ندارم. دشمن تا دلت بخواهد هست.
شلوارک به پا دارم. سمندی نگه می دارد. سوار می شوم و سیگار می کشم. یک نخ بهمن تا خمام و یک نخ تا رشت.
به خانه می رسم. در تمام طول راه فقط به همین چاردیواری مقدس که مرا از جهان کثافت تر از خودم جدا می کند فکر می کردم. این امنیت موضعی موقتی که نامش خانه است.
چه خوب است منزوی بودن. و چه خوبتر خواهد بود در همین انزوا مردن. آسودن.
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1